مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
368
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
خيال بودم كه روزى كشتىها بيامدند و بازرگانان از بهر شرى ، رو بكشتيها نهادند . من نيز با ايشان روان شدم . چون به خداوند كشتى رسيديم ، غلامان را گفتند بساط حاضر آوريد . غلامان ، بساط بگستردند و انبانى از خرجين برون آوردند و انبان گشوده ، آنچه در انبان بود ، ببساط فروريختند . و از خوبى گوهرها و لؤلؤها و مرجان و ياقوت و عقيق كه در آن انبان بودند ، چشم نظارگيان خيره ماند و عقول ، حيران شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و پنجاه و يكم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، آن جوان ، قضيهء بازرگانان بيان كرد . پس از آن گفت : ايها الخليفه ، بازرگانان در قيمت ، زبان گشوده ، همىفزودند تا اينكه به چهار صد دينار رسيد . خداوند انبان را با من سابقهء الفتى بود . به من گفت : چرا سخن نمىگوئى و مانند بازرگانان به قيمت نمىافزائى ؟ گفتم : اى خواجه ، به خدا سوگند در نزد من از مال دنيا جز يكصد دينار نمانده . اين سخن بگفتم و از خجلت ، سرشك از ديده روان ساختم . آن بازرگان بسوى من نظاره كرده ، حالت من بر او دشوار نمود . آنگاه گفت : اى بازرگانان ، گواه باشيد كه من آنچه گوهر و ياقوت و مرجان درين انبان دارم ، بيكصد دينار به اين جوان فروختم و حال آنكه من ميدانم كه قيمت آنها چندين هزار دينار است . و لكن آنها هديتى است از من بسوى او . پس خرجين و انبان و تمامت آن گوهرها به من داد . من و حاضران ، او را ثنا خوانديم و شكر گذارديم . در حال ، من آن گوهرها گرفته ، بسوى بازار گوهريان رفتم و در آنجا ببيع و شرى بنشستم . و از جملهء آن گوهرها يك قرص تعويذى از صنعت استادان كه به وزن نصف رطل بود در ميان گوهرها ديدم كه رنگ سخت سرخ داشت و سطرى چند مانند پاى مورچه بر آن نقش كرده بودند ولى من منفعت او را